تبليغاتX
بن بست

یادمه

از انسان ها غمی به دل نگیر

زیرا خود نیز غمگین اند

با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند

زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند

پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند

دکتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 ساعت 11:22 موضوع | لینک ثابت


انتظار

ای معنای انتظاریک لحظه بایست

دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست؟

یک لحظه بایست ویک جمله بگو

تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه دهم آبان 1387 ساعت 11:55 موضوع | لینک ثابت


گناه قلبها

تقصیرمن نبود چرا که او مرا دوست می دارد و من تو را
نمی دانم چگونه قلب من برای تو تپید وقلب او برای من
چگونه نگاهم با تو سخن گفت و نگاه او با من !!!
گناه از قلبهایمان است
چرا که قلب او مرا می خواند وقلب من تو را وقلب تو ... ؟
آری گناه از قلبهایمان است وقلب من در این میان گناهکارترین
چرا که تو را می خواهد و دلی را می شکند...
و چه جرمی است !!!
عاشق تو بودن ومعشوق دیگری


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت


عاشقانه

گفت:می خوام برات یه یادگاری بنویسم

گفتم:کجا؟

گفت:روقلبت

گفتم:مگه می تونی؟

گفت:آره سخت نیست،آسونه

گفتم:باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه

یه خنجربرداشت

گفتم:این چیه؟

گفت:هیس

ساکت شدم

گفتم:بنویس دیگه ، چرا معطلی

خنجروبرداشت وبا تیزی خنجرنوشت

دوستت دارم دیوونه

اون رفته ، خیلی وقته ، کجا؟ نمی دونم

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری روقلبم مونده

دوستت دارم دیوونه


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 20:30 موضوع | لینک ثابت


دریای هستی

برماسه ها نوشتم :

                         دریای هستی من ازعشق توست سرشار این را به یاد بسپار

برماسه ها نوشتی :

                          ای هم زبان  دیرین این آرزوی پاکی است اما به باد بسپار

 


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 13:19 موضوع | لینک ثابت


سلام می خواستم بگم تا یه مدت خداحافظ شایدهم برای ....


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 19:59 موضوع | لینک ثابت


تنها ماندم

شمع می سوزد و پروانه به دورش چرخد
من که میسوزم وپروانه ندارم چه کنم؟؟؟


 

نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 21:23 موضوع | لینک ثابت


خاطره ها.....

تا دیده بازشدبه جهانم ، جهان گذشت
تیرشهاب خاطره ها ازکمان گذشت
تا خواستم به مدرسه عشق روکنم
دوران درس ومرحله امتحان گذشت
بدنامی حیات دوروزی نبودبیش
آن هم که با توبگویم چه سان گذشت
یک روزصرف بستن دل شدبه این وآن
روزدگربه کندن دل زین وآن گذشت


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت


زندگی .....

کاش می دانستم زندگی با همه وسعت خویش،محفل ساده غم خوردن نیست

زندگی خوردن وخوابیدن نیست،واضطراب وهوس دیدن ونادیدن نیست

زندگی جنبش وجاری شدن است،ازتماشاگه آغازحیات تا به جایی که خدا می داند

 

 

به دریا شکوه بردم ازشب دشت

وزین عمری که تلخ تلخ بگذشت

به هرموجی که می گفتم غم خویش

سری می زد به سنگ و بازمی گشت


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 22:36 موضوع | لینک ثابت


آه ....... نمی آید

روزی اگرسراغ من آمدبه اوبگو:


من می شناختم اورا


نام تورا همیشه به لب داشت


حتی درحال احتضار


آن دلشکسته عاشق بی نام ونشان


روزی اگرسراغ من آمدبه اوبگو:


هرروزپای پنجره غمگین نشسته بود


وگفتگو نمی کرد


جزبا درخت سرو،درباغ کوچک همسایه


شبها به کارگاه خیال خویش


تصویری ازبلندی اندام می کشید ودرتصورش


تصویرتوبلندترین


سروباغ را تحقیرکرده بود


روزی اگرسراغ من آمدبه اوبگو:


اوپاک زیست


پاک ترازچشمه های نور


همچون زلال اشک


یا چون قطره ی باران به نوبهار


آن کوه استقامت آن کوه استوار


وقتی به یاد روی تو می بود می گریست


روزی اگرسراغ من آمدبه اوبگو:


او آرزوی دیدن رویت را


حتی برای لحظه ای ازعمرخویش داشت


اما برای دیدن تو چشم خویش را


آن درسرشگ غوطه ورآن چشم پاک را


پنداشت آلوده است ولایق دیداریارنیست


شاید        روزی اگر.....      چه؟        او؟       نه؟  


آه ...... نمی آید 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 20:37 موضوع | لینک ثابت


آسمون بارونی

 

یادته روزی بهم گفتی:هروقت خواستی گریه کنی بروزیربارون نکنه نامردی اشکاتو ببینه وبهت بخنده

گفتم:اگه بارون نیومدچی؟گفتی اگه چشمای قشنگ توبباره آسمون گریش می گیره گفتم:یه خواهش

دارم وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزارگفتی:به چشم حالا امروز من دارم گریه می کنم اما

آسمون نمی باره تو هم اون دوردورا ایستادی وداری بهم می خندی.


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 11:7 موضوع | لینک ثابت


چرا؟؟؟چرا؟؟؟

تا حالا بهش فکر کردی؟

چرا برگ ها وقتی احساس زردی می کنند خودکشی می کنند؟

آیا این همان خورشید دیروز است یا این آتیش با اون آتیش فرق داره؟

راستی چرا پنجشنبه خودش را به بعد جمعه نمی اندازد؟

بگو آیا گل سرخ عریان است یا همین یک لباس را دارد؟

هندوانه به چهی می خندد وقتی به قتل رسیده است؟

هرگز نیامدن بهتر از دیر کردن نیست؟

آیا چهار برای همه چهار است؟

آیا همه ی هفت ها با هم برابرند؟

نوری که زندانی به آن می اندیشد همان نوری است که بر تو می تابد؟

کجا می توانی سازی را بیابی که در رویاهایت بنوازد؟

فاصله بین خورشید و پرتغال به عدد صحیح چند متر است؟

آیا زندگی ما دوتونلی میان دو روشنایی مبهم نیست؟

یا روشنایی میان دو مثلث تاریک نخواهد بود؟

آیا مرگ از نبودن حاصل می شود یا از مواد خطرناک؟

اما می دانی از کجا می آید مرگ ، از بالا یا پایین؟

از میکروب می آید یا از دیوار؟

از جنگ می آید یا از زمستان؟

اندوه گوسفندی تنها چه نام دارد؟

اگر مگس ها عسل بسازند ، زنبورها رنجیده خاطر خواهند شد؟

آیا آنکه همیشه منتظر بوده ، از آنکه هرگز انتظار کسی را نکشیده بیش تر رنج می کشد؟

انتهای رنگین کمان کجاست؟ در روح تو یا در افق؟

چه کسی می تواند دریا را قانع کند که عاقل باشد؟

چگونه به میخک ها بگویم که از عطرشان متشکرم؟

مورچه با کدام ارقام ، سربازان مرده اش را از کل تفریق می کند؟

کجاست آن کودکی که من بودم ، در من هست هنوز یا رفته؟

آیا می داند که همیشه دوستش داشتم و می داند که هرگز دوستم نداشت؟

چرا این همه وقت گذراندیم تا بزرگ شویم ، فقط برای اینکه از هم جداشویم؟

وقتی کودکیم مرد چرا هر دو نمردیم؟

و اگر روحم دور افتاده است چرا اسکلتم دنبالم می کند؟

چرا... چرا... چرا ؟؟؟

تو پاسخم نمی دهی ... اما این پرسش ها هیچ وقت نمی میرن

 


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


می دانم نمی دانی دوستت دارم

دوست داشتی می دانستم دوست داشتنت را

دوست داشتی می دانستم ومی فهمیدم تورا

می خواستی باشم ودرکنارم باشی

می خواهمت وخواهم خواست اگرپل یک رنگیمان نشکند

اگردستان پرمهرت سرد نشود ، اگرچشمان عاشقت نگرید

اگربازباشی وقلبت رابازگذاری

اگربخواهی تنهایی قلبم را بشکنی

اگرخواهی غروب سردم راگرم سازی ، باش تاباشم

اگرعاشق لحنم شوی تا عاشق کلامت شوم ، باش تا باشم

می خواهمت وخواهم خواست

می دانم ، نمی دانی که دوستت دارم

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 12:39 موضوع | لینک ثابت


ای کاش کودک بودم....

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیواربود
ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبورباشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم
ای کاش کودک بودم تا دراوج ناراحتی ودردبا یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 12:27 موضوع | لینک ثابت


غم


 

نوشته شده توسط مریم در شنبه سوم فروردین 1387 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت


یا صاحب الزمان

بهار می رسد ، اما دلم فغان دارد
بهارسرد دل من ، سرخزان دارد
چه می شود گل نرگس ! درآیی اربه چمن؟
بیا که مرغ دلم میل بوستان دارد
اگرچه چشمه حیوان به خضر ماند ، ولی
چه سود ، بی تو اگرعمرجاودان دارد؟


 

نوشته شده توسط مریم در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

یا مقلب القلوب والابصار
یا مدبراللیل والنهاریا
محول الحول والاحوال
حول حالنا الی احسن الحال


سال 1387 برشما مبارک


 

نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت


تو ومن

 

می شود ساعتها درسکوت فقط با تو خلوت کرد و با خیال تو بود

می شود در صدای پرخروش رودخانه صدای زندگی را شنید

خطابت می کند ای انسان به هوش باش و گذر عمر را ببین

می شود در صدای نسیم آوای فرشتگان بهشتی را شنید

می شود به همراه باد رقص ابرها را در آسمان آبی دید

می شود ! اگر تو با من باشی

و اگر شانه هایت را به قدر گذاشتن یک دست خالی بگذاری

 

 


 

نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت